|
وقتی به تو فکر می کنم/ اشکام میشن روونه ازیادت اتیش می گیره/ بازاین دل دیونه عکست رو وقتی می بینم/ بغض گلومو می گیره با تو بودن چیزیه که/ غم روزمن می گیره چندروزیه که بدجوری/ دلم هواتو کرده تو خاطرات ذهن من/ دنبال تو می گرده دنبال توباخنده هات/ دنبال مهربونیات میاد ولی نمی رسه به گرده پات دیدن خاطرات دور/ کارشب وروز منه کاری که اسونه ولی/ اتیش به جونم می زنه تو اسمون هرشبم/ تو مثل تک ستاره ای واسه گلهای نیمه جون/ تولد دوباره ای خداکنه یه روزی باز/ تورو کنارم ببینم بازاز وجود سبز تو/ گلهای شادی بچینم بازم بگیم بخندیمو/ پشت وپناه هم باشیم واسه روزای بی کسی/ شاهد اه هم باشیم تو مثل اسم طاهرت/پاکی وصاف ومهربون تنگه دلم برای تو /قد هزارتا اسمون! + نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 18:55 توسط مهسا |
قلب تموم ادماش ازجنسی مثل شیشست بابودنت رنگین کمون یه رنگ اضافه داره رنگی که زیباییش تورو توذهن میاره بابودنت توگلخونه هیچ گلی کم ندارم هیچ گلی اونجانمی خوام وقتی تویی کنارم بابودنت غصه میره شادی جاشومیگیره بادیدنت هرچی غمه تو قلب من میمیره بابودنت شعرای من معنای تازه دارن گلهای اطلسی برام شکلی دوباره دارن بابودنت دلم میخواد پربکشه به سمت تو توراه توفداشه بابودنت دوستت دارم روی زبونم میشینه سهم من ازباتوبودن این عشق نازنینه بابودنت یه زندگی یه عمرتازه دارم برای دیدن تو من یه عمردرانتظارم هرشب که بخواب من میای من دیگه شک ندارم یه روزمیادبامن باشی بمونی درکنارم + نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388 2:9 توسط مهسا |
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 3:17 توسط مهسا |
سبدی پرازستاره بردارم واسه اینکه تن توزخمی نشه رختی ازمخمل ابرها بیارم دوست دارم هزارهزارستاره دنباله دار شبی که عروس می شم تورسپید من باشه چه قشنگه که ادم خواب های خوب خوب ببینه کاشکی زندگی همیشه مثل حرف زدن باشه بیا چشم بسته به اون دنیا بریم بیاازپله ی ابر بالا بریم یه روزازجاده ی شیری افق بیا تا شهرفرشته ها بریم بیا با فرشته ها ادمارو نیکا کنیم برای تنهایی شون گریه ودلسوزی کنیم وقتی خورشیدواز دروازه بیرون می کنه بیا رومخمل شب .خورشیدوگلدوزی کنیم اگه خوابم نباشه دق می کنم اگه سرابم نباشه دق می کنم + نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 2:35 توسط مهسا |
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهيم اگر به خودمان بها ندهيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد هنگامی كه عزت نفس را در خود بكشيم هنگامی كه دست ياری ديگران را رد بكنيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر بنده ی عادتهای خويش بشويم و هر روز يك مسير را بپيماييم اگر دچار روزمرگی شويم اگر تغييری در رنگ لباس خويش ندهيم يا با كسانی كه نمی شناسيم سر صحبت را باز نكنيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر احساسات خود را ابراز نكنيم همان احساسات سركشی كه موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش در می آورد مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر تحولی در زندگی خويش ايجاد نكنيم هنگامی كه از حرفه يا عشق خود ناراضی هستيم اگر حاشيه ی امنيت خود را براي آرزويی نامطمئن به خطر نياندازيم اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يكبار هم كه شده از نصيحتی عاقلانه بگريزيم بياييد زندگی را امروز آغاز كنيم! بياييد امروز خطر كنيم! همين امروز كاری بكنيم! اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجی بشويم! شاد بودن را فراموش نكنيم! + نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 22:26 توسط مهسا |
ஜ☆ღتقدیم به تمامی انهایی که دوستشان دارم ஜ☆ღ خوشبختی صعود ازقله ی زندگی است نه پایین امدن ازان خوشبختی گشودن ღخود بردیگران است خوشبختی همچون برکه ی عمیق ارامش است دیگران را دوست داشته باش چون کسی که دوست می دارد خوشبخت است + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 3:34 توسط مهسا |
شاید انتظار غریب ترین کلمه تو دنیا باشه اما من به خاطر تو به این غربت تن می دم چون ارزش تو بیشتر از یه دنیا انتظاره می خوام تا وقتی عشق هست عاشقت باشم می خوام تا انتطار معنی داره منتظرت بمونم...میدونم سخته اما شاید تنها راهی که دارم اینه...پس بذار منتظر روزی باشم که بازم وجودتو کنارم حس کنم بذار منتظر باشم...بذار عاشقت باشم....امروز تحمل خداحافظت از مرگم سخت تر بود اما بذار برای عشقت بمیرم که به خدا مرگم هم برای عشقت کمه نمی دونم با غم دوریت چه کار باید بکنم اما تنها راهم انتظاره.... انتظار اینکه بازم تکیه گاهم باشی امروز تنهایی رو با تمام وجود حس کردم امروز نبودنت آتیش به جونم زد اما بدون تحمل این همه سختی واسه اینه که یه روز بازم کنارم باشی به خدا قسم بی تو هیچم بی تو تو این دنیا جایی ندارم...من منتظرت میمونم... فقط بدون تنها دلیل زنده بودنم تویی پس اگه یه روز مردم به خاطر اینکه دیگه تورو ندارم من منتظر میمونمو مهر سکوت رو به لبهام میزنم تا وقتی که خودت از این بیکسی نجاتم بدی من عاشقتم نذار عشقم زنده به گور شه.......... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 2:43 توسط مهسا |
فکر میکردم پشت دریاها شهری است فکر میکردم در آن شهر، فکر میکردم اگر قایقی میشد ساخت، فکر میکردم آنجا، من نمیدانستم که در آن آبادی جادهها از چینی است؛ کوچه باغهایش پر ز موسیقی است؛ دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است؛ مردمان همچو انار، دانههای دلشان آشکار است؛ من نمیدانستم که در آنجا نیز ماه تنها همدم تنهاییم است + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 2:24 توسط مهسا |
عزیزم غصه نخورزندگی باماست اگه باختیم امروزفرداکه برجاست توی این شب سیاه مه گرفته نگاه کن خورشیدی ازاون دورها پیداست عزیزم دنیاهمین جورنمی مونه یه روزاخرمیشکنه خواب زمونه عزیزم شب همیشه شب نمی مونه صبح میشه افتاب میادروبوم خونه عزیزم دنیاگلستون میشه یک روز هرچی مشکل باشه اسون میشه یک روز مهربونی جای کینه رومیگیره هرجادردی باشه درمون میشه یک روز یه روزازروزاکه هیچ کس نمیدونه بدی ازدنیامیره خوبی می مونه من ودل منتظراون روزخوبیم حتی ازمانبینی اگرنشونه + نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 3:54 توسط مهسا |
يكيش منم!يكيش تويي! اون كه داره داد ميزنه دوست دارم منم منم اون كه داره فرياد وغوغا ميكنه منم منم اون كه با اشكاش دنيا رو پاك ميكنه تويي تويي اون كه با مهرچشاش خنده رو بيداد ميكنه تويي تويي من همون ستاره عاشق نور من همونم كه ميگم نورم توي فقط تويي من با نورم كلبه عشق ميسازم كه بگم دنياي من فقط تويي فقط تويي + نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 3:21 توسط مهسا |
قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوی و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ، اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ، + نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 3:10 توسط مهسا |
در آغاز آفرینش یکروز دروغ و حقیقت رفتند کنار رودخانه ، دروغ گفت : بیا شنا کنیم و حقیقت ساده دل قبول کرد؛ اما تا لباس هایش را در آورد و در آب رفت ، دروغ لباس او را دزدید و رفت... از آن به بعد حقیقت بیچاره عریان ماند و مردم دروغ را با لباس حقیقت دیدند...!!! + نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 2:53 توسط مهسا |
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت برگرداند + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 2:54 توسط مهسا |
یه سوال؟
به نظرشما عشق چه شکلیه؟ + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 2:48 توسط مهسا |
وقتي مرواريد طلايي خورشيد از پشت كوه بيرون مي آيد + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 2:24 توسط مهسا |
زندگي زيباست/زشتي هاي آن تقصير ماست درمسيرش هرچه نازيباست/آن تدبير ماست زندگي آب رواني است روان مي گذرد هرچه تقدير من و توست همان مي گذرد + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 2:20 توسط مهسا |
افلاطون می گه : اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه . + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 2:13 توسط مهسا |
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 2:3 توسط مهسا |
آسمان چه بی تاب توست امشب ! ستاره ها در دل این آسمان پهناور چه با هیجان سوسو می زنند ! جیرجیرکها چه پر شورآواز سر داده اند یک صدا ! چه روایت می کنند که اینگونه بی مکث می خوانند ؟ از کدام داستان می گویند؟ از نوازش کدام اسرار در گوش شب می گویند ؟ از شادی کدام عاشق از دیدار ؟ یا از گریه کدام عاشق از هجر ؟ دیدگانم بارانی است ابرهای دلم غلیظ اند آسمان دلم بی تاب طلوع دوباره توست آفتاب قلبم ! بتاب! بتاب براین سرزمین حسرت زده! + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 1:51 توسط مهسا |
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 1:30 توسط مهسا |
اكنون اگر ننويسم از شقايق نورسته اي درايندهانه ي پل + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 16:23 توسط مهسا |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن دیوانه که بودم! در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید. یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی! ازین عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم : حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم . . . ! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت! اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید. یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم. پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق دل آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 13:21 توسط مهسا |
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود شنیدی میگن ازهردست بدي ازهمون دست ميگيري. + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 13:14 توسط مهسا |
آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند: اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره و دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 13:13 توسط مهسا |
ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت و نکاری گل اگر ، علف هرز در آن می روید. زحمت کاشتن یک گل سرخ کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است. گل بکاریم بیا تا مجال علف هرز فراهم نشود. بی گل آرایی ذهن نازنین، آدم، آدم نشود. ذهنتان زیبا و زندگیتان پر گل باد. + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 12:54 توسط مهسا |
وقتی که روز آغاز همس... شب شد آغاز من امشب می خوام پا تو یه جاده بذارم...جاده ای به اسم انتظار مقصد اسم غریبیه چون نمی دونم بهش می رسم یا اینکه تو انتظار میمیرم اما هراتفاقی بیفته باید به این راه تن بدم...میدونی امشب میترسم از تنهایی..از بی کسی..از غربت...نمی دونم چرا دارم حاشیه میرم من از اینکه تو نباشی میترسم...آخه جونم به تو بستس فکر اینکه به مقصد نرسم عذابم می ده اما به خاطر تو تحمل میکنم امشب بی کسی رو با تمام وجود حس کردم یاد شبایی افتادم که تا صبح بیدار میموندم و به یادت اشک میریختم به یاد شمع هایی افتادم که به یادت روشن کردم به امید اینکه بمونی...امشب منتظر بودم که بیای بیای و باهات این شب آخر حرف بزنم بگم که بی تو هیچم بگم که منتظرت می مونم اما نذار این انتظار طولانی شه اما امشب چشمای خیس من تورو ندید..... امشب از همیشه دلتنگ ترم دلتنگ تو اما تو بازم نیستی چشمام دیگه با اشک اجین شده تنهایی مثل خون تو رگهام جاریه... فقط یه خواهش دارم عزیزم: مواظب خودت باش بدون یگی هست که همه کسش تویی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 12:35 توسط مهسا |
پاکی ارزشمند ترین موهبت است زیرا ارزشها تنها در دلهای پاک می رویند.در قلب های ناپاک عشق محال است، خوشی ناممکن و ارزش بی معنا. تنها پول معنا می یابد و قدرت و شهرت. داشته هایی بی بها که مرگ همه را به کام نابودی می کشاند. + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 12:13 توسط مهسا |
زخمهای ما انسانها سرمایه های زندگیمان هستند که باید در حفظ و نگهداری آنها کوشش کنیم پس داد نکشیم فریاد نزنیم بلکه آنها را در سینه مان حبس کنیم و تنها ازشان بیاموزیم و تجربه بدست بیاریم تجربه به راحتی کسب نمیشه بلکه گنجی است که برای بدست آوردن هر تکه اش تکه ائی از قلبمان شکسته شده زمین ریخته و همان تبدیل به یک قطعه گنج شده ایاشماهم بااین نظرموافقید! + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 12:9 توسط مهسا |
روزگار یعنی با تنهایی زیستن ٫ کنار غم بودن ٫ با زمونه ساختن و در آخر با عشق و حسرت و آرزو مردن .... رسم زندگیت را تغییر بده ٫ به خودت اجازه نده این طور باشی .... همیشه بگو من می توانم خیلی بهتر از این ها زندگی کنم .... سعی کن داستان زندگیت را با قلم دوستی بنویسی نه تنهایی .... نگذار رسم زمانه بر زندگیت تاثیر بگذارد .... آنگاه است که دیگر نمی توانی خودت را از میان انبوه غم پیدا کنی .... تو خودت سرنوشتت را می نویسی ٫ پس آن طور که می خواهی بنویس نه آن طور که می توانی .... نوع قلم ٫ رنگش و طرحی که می زنی و نوشته هایت را تنها خودت انتخاب کن .... آن طور که می خواهی بنویس .... آن طور که می خواهی... + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 12:2 توسط مهسا |
باید به ایستگاهی بروی ٬ و منتظر سوتی کوچک باشی تا نزدیک شدن قطار را به تو اعلام کند ٬ زیرا وقت رفتن است به همین سادگی + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 11:58 توسط مهسا |
|